روز شعر و ادب پارسی
قصۀ مات کردن دلقک ، سیّد شاهِ تِرمَذ را
3507)شاه با دلقک همی شِطرنج باخت / مات کردش زود ، خشمِ شه بتاخت
3508) گفت : شَه شَه ، و آن شَهِ کِبرآورش / یک یک از شِطرنج می زد بر سرش
3509) که بگیر اینک شَهت ، ای قَلتَبان / صبر کرد آن دلقک و گفت : الامان
3510) دستِ دیگر باختن فرمود میر / او چنان لرزان ، که عُور از زَمهَریر
3511) باخت دستِ دیگر و ، شَه مات شد / وقتِ شَه شَه گفتن و میقات شد
3512) برجَهید آن دلقک و در کُنج رفت / شش نمد بر خود فکند از بیم ، تفت
3513) زیرِ بالش ها و ز یرِ شش نمد / خفت پنهان ، تا ز زخمِ شَه رَهَد
3514) گفت شَه : هی هی چه کردی ؟ چیست این ؟ / گفت : شَه شَه ، شَه شَه ای شاهِ گُزین
3515) کی توان حق گفت جز زیرِ لحاف / با تو ای خشم آورِ آتش سِجاف
3516) ای تو مات و ، من ز زخمِ شاه مات / می زنم شَه شَه به زیرِ رخت هات
3517) چون محلّه پُر شد از هیهایِ میر / وز لگد بر در زدن ، وز دار و گیر
3518) خلق بیرون جَست زود از چپّ و راست / کِای مقدَّم وقتِ عفو است و رضاست
3519) مغزِ او خشک است و ، عقلش این زمان / کمترست از عقل و فهمِ کودکان
3520) زهد و پیری ، ضعف بر ضعف آمده / واندر آن زُهدش گشادی ناشده
3521) رنج دیده ، گنج نادیده ز یار / کارها دیده ، ندیده مزدِ کار
3522) یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر / یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر
3523) یا که بود آن سعی چون سعیِ جُهود / یا جزا وابستۀ میقات بود
3524) مر وَ را درد و مصیبت این بس است / که درین وادیِّ پُر خون بی کس است
3525) چشم پُر درد و نشسته او به کُنج / رُو تُرُش کرده ، فرو افکنده لُنج
3526) نه یکی کحّال ، کو را غم خورَد / نیش ، عقلی که به کُحلی پی بَرَد
3527) اجتهادی می کند با حَرز و ظن / کار ، در بوک است تا نیکو شدن
3528) زآن رَهَش دور است تا دیدارِ دوست / کو نجوید سَر ، رئیسیش آرزوست
3529) ساعتی او با خدا اندر عِتاب / که نصیبم رنج آمد زین حساب
3530) ساعتی با بختِ خود اندر جدال / که همه پرّان و ما بُبریده بال
3531) هر که محبوس است اندر بو و رنگ / گر چه در زُهدست ، باشد خوش تنگ
3532) تا بُرون نآید از این ننگین مُناخ / کی شود خُویَش خوش و صَدرش فَراخ ؟
3533) زاهدان را در خلا پیش از گُشاد / کارد و اُستُرّه نشاید هیچ راد
3534) کز ضَجَر خود را بدرّاند شکم / غصّۀ آن بی مِرادی ها و غم
شرح و تفسیر قصۀ مات کردن دلقک ، سیّد شاهِ تِرمَذ را
روزی شاهِ تِرمَذ با دلقک دربار شطرنج بازی کرد . دلقک بلافاصله شاه را در موقعیت مات شدن قرار داد و پی در پی می گفت : کیش ، کیش . وقتی شاه دید که چاره ای جز مات شدن ندارد به شدّت غضبناک شد . بطوری که مُهره های شطرنج را یکی یکی بر سرِ دلقک کوبید و به او دشنام داد و سپس کتکِ مفصلی نوش جانش کرد . شاه برای شکست خود یکبارِ دیگر دلقک را به بازی فراخواند . دلقک که از عاقبت مات شدن شاه می ترسید با ترس و لرز بازی را آعاز کرد و از قضا این بار نیز شاه را در موقعیت مات شدن قرار داد . اما بلافاصله از جایش پرید و به گوشه ای دوید و زیر چند لایه نمد خزید . شاه که هنوز متوجه مات شدن خود نشده بود تعجب کرد و گفت : آهای دلقک چرا بازی را نیمه کاره گذاشتی ؟ کجا رفتی ؟ چه می کنی ؟ دلقک از زیر نمدها می گفت : قربان دوباره مات شدی . اینک آمادۀ کتک خوردنم .
نکتۀ حکایت مذکور نقدِ روحیۀ انتقام ستیزی است . روحیه ای که مخصوص افراد کوته بین و خودخواه است . وقتی این روحیه توسعه یابد . تملّق کالای رایج جامعه می شود .
(مثنوی معنوی مولوی دفتر پنجم ابیات 3507 تا 3534)
پیشنهاد می کنیم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید.
